نمايشنامه دفاع مقدس
#نمايشنامه_دفاع_مقدس
بسمه تعالي
نمایشنامه
" رستگاري در ساعت بيست وپنج "
نویسنده:
مصطفی صالحی
نقش ها:
- جواد
- سعيد
- رضا
- بيسيم چي
- زائران راهيان نور
- چند رزمنده
صحنه يك:
( در انتهاي صحنه پرده اي به موازات طول صحنه به ارتفاع دو متر كشيده شده است.كه در پشت پرده لامپ نيم سوزي مدام در حال خاموش و روشن شدن است. در جلوي صحنه نمايي از يك منطقه عملياتي در راهيان نور ديده مي شود .جمعيتي در صحنه مشاهده مي شود .هركس مشغول انجام كاري است .يك نفر در حال تهيه عكس سلفي با ادوات جنگي است.يكي در حال نوشتن دلنوشته و يادگاري بر روي جعبه مهمات ، يكي هم در حال فيلم برداري....( درصورت امكان ميتوان صحنه مربوط به راهيان نور را با ويدئو پروژكتور بر روي پرده انتهاي صحنه نمايش داد)
مرد وارد می شود . مات و مبهوت صحنه است . نوائی مربوط به جنگ در صحنه در حال پخش شدن است . صحنه کاملاً روشن است ، به سمت سنگري می رود.بر روي ديوارهاي سنگر دست كشيده و به فكر فرو ميرود.نگاهش در نگاه جمعيت گم شده است.نامه اي از جيبش در مي آورد و لحظاتي محو خواندن آن مي شود. خم ميشود و خاک كنارسنگر را برداشته و می بوید ، چفيه اش را بر روي سرش ميكشد و در گوشه اي كز كرده و به آرامي مي گريد.ناگهان سرفه هایش آغاز می شود.
صداي چند خمپاره از دور به گوش مي رسد نور صحنه خاموش و روشن می شود . صدای خمپاره ها لحظه به لحظه نزديكتر و قويتر مي شوند.از شدت سرفه ها نقش بر زمين مي شود اما انگار هيچ كس متوجه تغيير حالت او نيست. صدای آژیری بلند شده و رفته رفته صحنه کاملاً تاریک می شود.
صحنه ی دوم :
( صحنه با نور موضعی روشن می شود . نمايي از منطق جنگي در دل دشمن.در سمت راست صحنه ميدان ميني به چشم ميخورد كه وروديش با سيمهاي خاردار مسدود شده. دو جوان با لباس نظامی از سمت چپ نفس زنان وارد مي شوند.يكي از ناحيه پا زخمي به نظر ميرسد و به سختي خود را بر روي زمين مي كشد.)
رضا : ( زخمی است و می لنگد .به جلو اشاره می کند ) اینجارو ... میدان مین ...همين رو كم داشتيم.از اين بهتر نميشه ....
جواد :.اَه ( اشاره به پشت )بد مخمصه اي گير افتاديم.. الانه كه برسن .چيكار بايد بكنيم؟...( كمي ميدان مين را بررسي ميكند)اينطور كه به چشم مياد طول ميدون مين زياد به نظر نميرسه..( با دست اشاره ميكند) ..ببين اول سيم خاردارها رو .درست از بعد خندق شروع شده و اومده رسيده زير پاي ما.. بنظرت ميتونيم يك معبر باز كنيم
رضا : ( بر زمین می نشیند و چفيه اش را بر روي زخمش مي بندد ) معبر...حرفشم نزن ،جواد جان اصلا وقت نداریم .تا درگير ميدون مين بشيم از پشت خفتمون ميكنن.
جواد:(قسمتي از سيم خاردارهاي مقابلش را با انبر مي برد)بايد از يك جاي شروع كنيم،يه حركتي بزنيم،بهتر از دست رو دست گذاشتنه(سرش را داخل سيم خاردارها ميبرد.سعي ميكند با چاقو جاي چند مين را پيدا كند.نور منور فضاي صحنه را روشن ميكند.هر دو بروي زمين دراز ميكشند)لعنت بر اين شانس،اگرردمون رو نزده بودن از همون راهي كه اومده بوديم برميگشتيم و گرفتار اين خراب شده نميشديم.
رضا :نبايد وقت رو بكشيم ... بايد بهر ترتيبي كه شده ردشيم ...يا برگرديم و با سربازها درگير بشيم .
جواد:چه جوري درگير شيم ؟با چي؟ با دو تا خشاب و چهار تا نارنجك؟
رضا:چاره اي نيست .اينجوري احتمال داره يكيمون درگيري رو هدايت كنه تا اون يكي برگرده
جواد: يكيمون؟من اين صحبت ها تو سرم نميره.هردو درگير ميشيم و هر دو با هم رد ميشيم...
رضا:الان وقت اين حرف ها نيست.بايد هر طوري شده اطلاعات شناسايي عمليات،رو بسونيم به ستاد فرماندهي..شايد .. ..
جواد: شايد چي؟
رضا:( به چهره جواد خيره ميشود...)
جواد:چرا اينجوري نگام ميكني!!
رضا: ( سكوت)
جواد:منظورت .....اين.....نيست.....كه.....
رضا: ( سكوت)
جواد:...كه.....جدا بشيم
رضا: تو هر طوري كه شده باید خودت رو برسونی اون ور سيم خاردارها ...من دلم ميخواد با تو برگردم اما ميبيني كه نميتونم...تا اينجا هم كه خودم رو رسوندم معجزه بوده...تواني براي راه رفتن برام نمونده...مسير هم طوري نيست كه چشمهام رو ببندمو خودمو بندازم رو دوشت تا زجر منو هم تحمل كني...از نفس مي افتي... من با این وضعیتم وبال گردن تو میشم ... من بايد بمونم تا تو از نفس نيفتي
جواد :(با عصبانيت)ميخاي چيكار كني اخفي!!!تنهايي با اين پاي زخميت يك تنه به دل دشمن بزني و من هم چشامو رو تو ببندم و با خيال راحت يه معبر يه متري باز كنم و حاجي حاجي مكه!!
رضا:گوش كن داداش ما وقتي براي معبر زدن نداريم...كافيه يك نارنجك بندازن جلوي پاهام و ، منو افقي كنن و بعد سربزنگاه وسط ميدون مين تير خلاص تو رو بزنن...نه داداشي اين نقشه جواب نميده...اما من بلدم چه جوري پروازت بدم...خودتو بسپار به من.
جواد:بهتره تو خوب گوش كني.ببينم نكنه موج انفجارگرفتت و تو هپروت سير ميكني.شايدم گوشهات سنگينه و درست و درمون نميشنوي( دستهاي رضا را ميگيرد)قرار نيست من تورو تنها بزارمو برم.هر نقشه اي داري منم داخلش حساب كن،اگه پا نداري پات ميشم.اگه نا نداي نفست ميشم..اما حرف از تنها خوري نزن...تفهيم!!
رضا :پس وظيفمون چي ميشه...ما براي چي آموزش ديديم؟براي چي ما رو فرستاده بودن اينجا؟( كاغذي از جيبش در مي آورد)پس اينا چيه اين تو نوشتيم...ميدوني چند نفرمنتظر اين يه تيكه كاغذ هستن؟
جواد:(كاغذ را ميگيرد و نشان ميدهد كه ميخواهد آن را ببلعد)كدوم كاغذ...
رضا:( ضربه اي به بازوي جواد مي زند و كاغذ را ميگيرد)ديونه شدي
جواد:اين كاغذ و سربه نيست ميكنيم و همينجا ميشينيم تا بيان ( دكمه هاي لباسش را باز ميكند تا زير پيراهنش مشخص شود) انا تسليم !...بچه هاي پشت خط هم ميبينن كه برنگشتيم يا عمليات رو لغو ميكنن يا يه گروه ديگه ميفرستن واسه شناسايي...
رضا :تو فكر ميكني اونها منو تو روميبينن و با سلام وصلوات به اسارت ميبرن!( با خود ميگويد و به حالت تمسخرجمله جواد را تكرار ميكند ) اسيرنگه ميدارن!!..مرد مومن ما تو دل خاكريزه دشمنيم ... صد قدم با ما فاصله دارن همين كه برسن اينجا يادشون ميره كه رنگ زير پيراهنيت سفيده...همون اول يه تير ميزنن تو مختو بعد يكي هم تو قلب من خالي ميكنن....اسارت!! از اون حرف ها بودها ...
جواد :چه فيضي بالاتر از اين،من تنهايي بر نميگردم (می خواهد حرف بزند که رضا حرفش را قطع می کند)
رضا : لازم نيست حرفي بزني.ميدونم چي ميخاي بگي ...چشمات با هام حرف ميزنن. الان فرصت تصميمه. جواد جان اگه زودتر نجنبی بهمون میرسن ... ( به پشت سرش اشاره مي كند)
جواد : من ؟تو...تو....تو چی داری میگی، اصلاً متوجه حرف زدنت هستی؟ یعنی من تو رو تنها بگذارمو برم ؟
رضا : بعضي وقتها موندن عين دل به دريا زدنه و رفتن به جلوئه.رسيدن تو به اون ور سيم خاردار خيلي مهمه.مهم نيست كه با هم باشيم...مهم اينه كه به ياد هم باشيم
جواد:(با ناراحتي) تو حالت خوش نيست .معلوم نيست امروز از كدوم دنده بلند شدي...( با عصبانيت)اين حرفها نشونه افقي شدنت نيست برادر...استارترت خراب شده( اشاره به سرش ميكند.از كمرش خنجري در آورده و سعي ميكند در ميدان مين معبري باز كند)
رضا:(در كنار جواد به سختي مي نشيند )آقا جواد تو اين تاريكي كه چشم چشم رو نميبينه شما چطور ميخاي اينجا رو پاكسازي كني... هان؟(با عصبانيت)يكم منطقي باش برادرمن...اگر خداي نكرده تو اين پاكسازي نوك خنجرت به لبه ي يكي از اين مين هاي گوجه اي بخوره و اينجا پر پر بشي اون وقت من با اين پاي عليلم چيكار بايد بكنم...( بلند مي شود)رو همين ندانم كاري شما من هم اينجا زمين گير ميشم...اون وقت ميدوني چه ضربه اي به يك گردان كه پشت خط منتظر اطلاعات شناسايي ما دو تا تحفه نشستن ميخوره،ميدوني اگر فرماندهي مجبور بشه بدون اين اطلاعات فردا شب دستور عمليات رو صادر بكنه ممكنه چند تا جوون رعنا رو از دست بديم؟چند تا خانواده رو سياه پوش بكنيم؟يا حتي اگه عمليات عقب بيفته ميدوني چقدر از اين بيت المالي كه از گلوي زن و بچه هاي مرد بريده ميشه هدر ميره؟؟ميدوني ؟
جواد:(حرفش را قطع ميكند )تمامش كن
رضا:( کاغذی از جیبش در می آورد ) باید هر چه زودتر اطلاعات شناسائی رو به فرمانده برسونیم ، وگر نه ممكنه فرداشب همه ی بچه ها قیچی بشن .
جواد :( رضا را در آغوش می کشد و می گرید )رضا تو رو به رفاقتمون قسم ... آخه من جواب بچه هارو چی بدم ... چطور تو چشمهاي خانومت نگاه كنم... از من اینو نخواه .شده به كولم بگيرمت ، از اين جهنم خلاصت ميكنم،من اومدم كه با تو بمونم،تا آخرش...نيومدم كه برم
رضا:برو جواد، از تو خواهش میکنم ...( نگاهي به ميدان مين مي اندازد) این میدان مین ناقص کار شده طولش بیشتر از 5 متر نیست... تواین تاریکی نه میتونیم معبر ي باز کنیم و نه ميتونيم بيشتر از اين زمان رو از دست بديم. ولی من ميدونم چطور از اين جا پروازت بدم. ( از جا بلند می شود و کاغذ را به زور داخل جيب جواد قرار می دهد )برو ... برو جواد... تو رو به خدا برو.
جواد:(رضا را به آغوش ميكشد)هيچ وقت فكرشو نميكردم كه آخرين با هم بودنمون بخواد اينطوري تمام بشه...ما هميشه با هم بوديم...همه جا كنار هم ...چقدر زود دير ميشه...انگار همين ديروز بود كه ته كلاس با لوله خودكار شاه دانه سوت ميكرديم تو سرو كله ي بقيه بچه ها......
رضا : ( پلاكش را در مي آورد و به گردن جواد مي اندازد سپس پيشاني بند قرمزي از جيبش در مي آورد و به او ميدهد تا برايش ببندد)
رضا:چرا پلاكت رو در آوردي؟
جواد:يك لحظه از ذهنم گذشت كه اگر يه روز جنازه ام رو پيدا كنن و برگردونن چه تشيعي تو محل برام بگيرن...اما به خودم كه اومدم ديدم اي دل غافل شهوت شهادت دارم...حالا ميخام مفقود بشم تا تشيعي نباشه و رو سفيد برم به ديدار خدام( پشت به جواد ميكن تا پيشاني بند را ببندد)
رضا:( با گريه مشغول بستن پيشاني بند مي شود)هيچ وقت نتونستم تو رو بشناسم...هيچ وقت.
رضا:به اون خواب فکر کن ... ما سه نفر باید دینمونو ادا کنیم ( جواد را محکم به آغوش میگیرد و با گریه از او خدا حافظی کرده و پیشانی اش را می بوسد و سپس چند قدم به جلو دویده و خود را بر روی ميدان مين پرت می کند صداي انفجار بلند مي شود. همزمان با صداي انفجار ، صداي عراقي ها هم شنيده ميشود كه از دور، نزديك مي شوند و هرزگاهي چند تير شليك ميكنن.... صحنه تاریک می شود
)
صحنه سوم:
(نزديك غروب آفتاب است. رضا در كنار سنگر نشسته و درحال نوشتن برگه اي است.جواد و سعيد از پشت سر او وارد ميشوند و بدون آنكه رضا متوجه بشود به او نزديك شده و پتويي به سر او مي اندازندو مشغول زدن او ميشوند...بعداز لحظاتي...)
رضا:( از زير پتو)جشن پتو ؟؟برادرها يه اعلام آمادگي ميكرديد...
جواد:خوب حالا كه خودت ميدوني چه خبره ...پس زودتر بگو كه ماها كي هستيم تا بيشتر از اين سر و بدنت كبود نشده
سعيد:بله بگو اخفي كه ما تازه گرم شديم...( مجددا مشغول زدن رضا مي شوند)
رضا:( از زير پتو) آخه غير از شما دو نفر رزمنده دوزاري كي با من از اين شوخي ها ميكنه؟هان؟
سعيد:( اشاره اي به جواد كرده و پتو را بر ميدارند)..اين هم به تلافي اون دفعه اي كه منو خفت كرديد..
جواد:چيزي كه عوض داره گله نداره
رضا:آخه جشن پتو اين موقعه؟واقعا شما خجالت نميكشيد!!!
سعيد: از چي؟
جواد:ما پررو تر از اين حرفها هستيم و از اين كارها خجالت نميكشيم.پوستمون هم خيلي كلفته.كتك خورمون هم حسابي ملسه ملسه!!
رضا:بابا آدمهاي ناحسابي ، مثلا من دو ساعت ديگه با اين آدم تحفه( جواد را نشان ميدهد)ميخواهيم بريم شناسايي .
سعي:خوب كه چي؟
رضا: خوب كه چي نداره...خوشگل پسر نميگي من كه قراره برم و افقي بشم با اين بدن كبود و كوفته چطور پيش حوريان بهشتي سرمو بيارم بالا..!
سعيد:چقدر هم خوش اشتها
جواد:مال بد بيخ ريش صاحبشه...تو آدمي نيستي كه حلواي شب هفتت رو بدي بخوريم...
سعيد:راست ميگه تا تو خرماي ما رو نخوري و سنگ لحد ما رو نزاري از اين دنيا و تجملات دست نميكشي!!
رضا:بعدا كه رفتم و تنها موندييد ،غصه نخوريد كه اي كاش با يه دوست شهيد بهتر از اينا رفتار ميكرديم ها
جواد:اين چيه تو دستت..با اون خط خرچنگ قورباغت ...تو آفتاب بزاريم پشتك بارو ميزنن(برگه در دست رضا را ميگيرد و قسمتي از آن را بلند ميخواتد)..بسم رب الشهدا و صديقين...به به !!! اينجانب وصيت نامه ي خود را... (ديگر نميخواند)..( رو به جواد) داداش سعيد چقدر هم جدي گرفته ...
سعيد: وصيت نامه است يا نامه ي فدايت شوم...جواد جان وسط هاش رو بخون اونجاها مهمتره...( خود نامه را ميگيرد و ميخواند) اِهن اِهن...( سينه اش را صاف ميكند و با تمسخر ميخواند)اي نامه كه ميروي به سويش ازجانب من ببوس رويش...دل من براي ديدن شما يك ذره شده است اما ميدانم كه ديگر چشمم به جمال شما روشن نخواهد شد ،اميدوارم مرا حلال كنيد ..ميدانم كه براي شما همسري مناسب و براي پسرم پدري خوب نبودم..اميدوارم بعداز صدو بيست سال كه در اين دنيا زندگي شادي را بدون من تجربه كرديد شما را در آن دنيا زيارت كنم....(ديگر نميخواند)اين اراجيف چيه...نكنه نظركرده اي و بهت يه چيزهايي وحي شده...شايدم فالگيري و خط عمر آدمها رو از رو دستهاشون ميتوني بخوني..
جواد:داداش همچين موضوع رو جدي گرفتي كه هركي ندونه...
سعيد: (حرف جواد را قطع ميكند) هركي ندونه ميخواد يك تنه بره به جنگ لشكر زرهي صدام...قربونت صورت نورانيت برم ..يه عمليات شناسايي ساده ميخواهي بري... ساده...از اين عمليات ها كه ميريد چهارتا گراف برميداريد و سحر نشده برميگرديد... همين...آدم يكم جنبه داشته باشه هم بد نيست..
جواد:(نامه رو ميگرد و در جيبش مي گذارد )از اين تنها خوريها نداريما...( صداي اذان بلند ميشود)
رضا:( لبخندي ميزند و بلند ميشود .. .) مواظب نامه باش( آستين هاي لباسش را بالا ميزند و جهت گرفتن وضو برميخيزد و خارج ميشود) بلند شيد تا دير نشده به نماز برسيم.نميخام نماز اول وقتمو از دست بدم...
(جواد و سعيد چشم در جشم هم دوخته و رفتن رضا را دنبال ميكنن ).....
جهت دريافت مابقي نمايشنامه از طريق واتساپ با شماره تلفن 09119843243 تماس حاصل نمايد.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره صحنه در متن مقاله بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به جواد در این گزارش ارائه شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: بهار مرادی